بهاء الواعظین می نویسد: در ابتدای مشروطه؛ به خانه ای رفتم؛ پیر زن و دختر جوانی آن جا بودند. 
پیر زن پرسید: منظور از مشروطه چیست؟ 
گفتم: قوانین جدید. 
گفت: مثلا چه؟ 
به شوخی گفتم: مثلا دختران جوان را به پیر مردان دهند و زنان پیر را به جوانان!
دخترش گفت: این چه فایده دارد؟
پیر زن بلافاصله به دخترش گفت: ای بی حیا! حالا کار تو به جایی رسیده که بر قانون مشروطه ایراد می گیری؟!

نوشته شده توسط سيدحسن علوي در شنبه بیست و پنجم شهریور 1396 ساعت 21:35 | بدون نظر

به یه ایرانی و یه آلمانی و یه ژاپنی 50 عدد موز با یک میمون میدن می گن با دادن این 50 تا موز به این میمونا باید حرف زدن رو بهشون یاد بدید. بعد از مهلت تعیین شده امتحان می گیرن می بینن میمونهایی که آلمانی و ژاپنیه گرفتن 50 تا موز رو خوردن ولی یک کلمه هم یاد نگرفتن ولی ایرانیه 49 تا از موزها رو خودش خورده یکی دیگه مونده میمونه داره التماس می کنه می گه جون مادرت این یکیو بده من بخورم !!!!!!!

نوشته شده توسط سيدحسن علوي در جمعه بیست و چهارم شهریور 1396 ساعت 22:0 | بدون نظر

  آورده اند که شخصی عزیمت حج نمود چون فرزندان صغیر داشت هزار دینار طلا نزد قاضی برده و در حضور اعضای دارالقضا تسلیم قاضی نمود و گفت: چنانچه در این سفر مرا اجل در رسید شما وصی من هستید و آنچه شما خود خواهید به فرزندان من دهید و چنانچه به سلامت بازآمدم این امانت را خودم خواهم گرفت. وقتی به سفر حج عزیمت نمود از قضاي الهی در راه درگذشت و چون فرزندان او به حد رشد و بلوغ رسیدند امانتی را که از پدر نزد قاضی بود مطالبه نمودند قاضی گفت: بنا بر وصیت پدر شما که در حضور جمعی نموده هرچه دلم بخواهد باید به شما بدهم بنابراین فقط صد دینار به شماها می توانم بدهم . ایشان بناي داد و فریاد و تظلم را گذاردند . قاضی کسانی را که در محضر حاضر بودند که در آن زمان پدر بچه ها پول را تسلیم قاضی کرده بود حاضر نمود و به آنها گفت: آیا شما گواه بودید آن روزي که پدر این بچه ها هزار دینار طلا به من داد  وصیت نمود چنانچه در راه سفر به رحمت خدا رفتم هرچه دلم خواست از این زرها به فرزندان من بده آنها همه گواهی دادند که چنین گفت . پس قاضی گفت : الحال بیش از صد دینار به شما ها نخواهم داد آن بیچاره ها متحیر ماندند و به هرکس التجا می نمودند آنها هم براي این حیله شرعی راهی پیدا نمی نمودند تا این خبر به بهلول رسید . بچه ها را با خود نزد قاضی برد و گفت چرا حق این ایتام را نمی دهی ؟ قاضی گفت : پدرشان وصیت نموده که آنچه من خود بخواهم به ایشان بدهم و من صد دینار بیشتر نمی دهم . بهلول گفت : اي قاضی آنچه « تو می خواهی» نهصد دینار است بر حسب گفته خودت . بنابراین الحال که تو نهصد دینار می خواهی بنابر وصیت آن مرحوم که هرچه خودت خواستی به فرزندان من بده الحال همین نهصد دینار که خودت می خواهی به فرزندان آن مرحوم بده که حق آنهاست.  قاضی از جواب بهلول ملزم به پرداخت نهصد دینار به فرزندان آن مرحوم گردید

نوشته شده توسط سيدحسن علوي در جمعه دهم شهریور 1396 ساعت 15:39 | بدون نظر

نوشته شده توسط سيدحسن علوي در پنج شنبه نهم شهریور 1396 ساعت 13:48 | بدون نظر

نوشته شده توسط سيدحسن علوي در چهارشنبه اول شهریور 1396 ساعت 8:43 | بدون نظر